شادی

چند روز پیش یه پست نوشتم که همش پرید . اون روز ها خیلی خیلی خوشحال بودم مشکلی که از سه سال پیش روحم رو آزار می داد داشت من رو رهامی کرد . و یه حس آسودگی جاش رو می گرفت . اون حس ناتوانی از مقابله با این مشکل اون قدر راحت جاشو به شجاعت و توانایی داد که هنوز هم باورم نشده . همین جمعه ی پیش 90/4/10 ساعت 6:50 دقیقه  و اون لحظه به تنها چیزی که فکر می کردم یاری خدای مهربون بود که مطمئنم فقط اون خواست تا شد . حس کردم شاید می خواد اینجوری بهم بگه من اگه یه کم رابطم رو بهتر کنم اون چه کارها برام می کنه . خیلی خوشحالم و نمی دونم این دینم رو چه طوری ادا کنم . خیلی هم شرمنده هستم فکر می کنم هیچ وقت لایق لطف خدای مهربونم نیستم.

جایزمون هم یه سفر دو روزه به شیراز بود . من عاشق شیرازم . هوا البته ظهر که می شد گرم بود ولی بقیه ی روز خوب بود . یه گوشواره ی خوشگل هم همسرم برام خرید که خیلی دوستش دارم . از همین هفته همسری هم پنجشنبه ها تعطیله این هم شادی دوم . این دیگه خیلی عالی بود . 

کلی هم عکس دارم بذارم ولی کامپیوتر به شدت مشکل دار شده ویندوز رو عوض کردم ولی مشکلاتش هنوز برطرف نشده و بازم باید ویندوز رو عوض کنم . بعدش با کلی عکس درخدمتتون هستم . البته از سفرمون عکسی نتونستیم بگیریم ولی احتمالا هفته آینده اگه خدا خواست بازم می ریم شیراز و یه هفته می مونیم از الان دل تو دلم نیست .

از شیراز چند تا کتاب هم خریدم این روزا برگشتم به روزای خوب نوجوانیم انگار که هر کتابی تموم می کردم یکی دیگه دست می گرفتم .
این روز ها یه کتاب خیلی خوب هم می خونم . گلستان آره همون گلستان معروف سعدی شیرازی و جالبه که تموم که شده دوباره از اول شروعش کردم . حکایت های زیباش رو می خونم . همسرم میز کارش رو به خاطر کولر آورده تو اتاق خواب . واسه اونم می خونم . حکایت هاش رو که می خونم ... نمی دونم چه طوری توصیف کنم یه حظ( درسته ؟!)خاصی داره .

خدای خوب و مهربون بازم متشکرم . 

/ 6 نظر / 20 بازدید
مهربان

مرسی از این همه احساس خوب و انرژی مثبتی که به من دادی عزیزم قبلا نگفته بودی از خوانند گان وبم هستی به هر حال از دوستی با تو خوشحالم و لینکت و اضافه می کنم

خورشید و جمشید

خواهش میکنم خوشحال شدم از دیدنت عزیزمم

لیلی

این کات که همچین جایزه های فوق العاده ای داشته چی بوده ؟!؟!؟!؟!

سارا

کانگرچولیشن واسه حس جدیدت