شادی یا غم

زندگی چقدر عجیبه یه روز جشن و یه روز ماتم !!

عید قربان عروسی خواهرزاده ی همسرم بود عروسی خیلی شادی بود ، خیلی خوش گذشت. سه شب هم بود ، یه شب لباس برون ؟! یه شب حنا بندون و یه شب هم عروسی . عروسی تو حیاط خونه ی خود آقا داماد بود چون منزلشون در واقع تو حیاط خونه ی پدرش هست و هنوز دیواری هم بینشون نیست و حیاط خونه ی پدر هم کوچیک تر بود . عروس خانم هم خیلی خوب و خوشگل بود . من هم تا می تونستم خوش گذروندم البته من نه رقصیدن بلدم و نه شادی کردن و مثل خواهرای آقا داماد که با ما بودن ، جیغ کشیدن ! ولی کلن واسه خودم خوش بودم . 

یکشنبه هم برادرم عقد کرد ولی مراسمی نداشت آخه عروس خانم دختر دختر خالم هست و خالم حالش خیلی بد بود. 

و سه شنبه  خالم که مدتی بود سرطان داشت و دیگه دکترا ازش قطع امید کرده بودن فوت شد و عید غدیر در ناراحتی گذشت . مامان من آخه سیده و عید غدیر هر سال ما همه خونه ی مامانم جمع می شدیم. البته هنوز مرگ خالم رو خیلی نمی تونم باور کنم چون مدتی بود که ندیده بودمش . مدتی بود که می دونستم حالش خیلی بده ولی وقتی تصمیم گرفتم برم دیدنش مامان گفت شرایطش واسه عیادت مناسب نیست بعد هم که رفت تو کما . حالا خیلی ناراحتم از اینکه کاش حداقل دیده بودمش . 

الان که بهش فکرمی کنم میبینم چقدر عجیبه شروع یک زندگی جدید و پایان یک زندگی . چقدر ساده و چقدر سریع همه چی می گذره

کاش کاری نکنم از این به بعد که بعد بخوام حسرتش رو بخورم

 

/ 5 نظر / 16 بازدید
لیلی

تسلیت میگم بهت عزیزم شاید بهتر باشه که خاله ات رو تو بیماری ندیدی که همیشه تصویر خوبی ازش تو ذهنت بمونه دقیقا زندگی رو خوب توصیف کردی واسه همینه میگن روزهای خوب پر رو نشین روزهای بد هم نا امید نشین!!! (اصل جمله یادم نیست مفهومه کلیش همین بود فکر کنم!!!!)

تارا

تسلیت می گم عزیزم[ناراحت]

خانومی

تسلیت میگم برای فوتشون و تبریک برای عقد و زندگی جدید

بانو

تسلیت می گم برای فوت خاله ات... ایشاالله اون زوج هم خوشبخت بشن..

عسل اشیانه عشق

خدا بیامرزه خاله ات. واقعا مرز بین شادی و غم بعضی وقتا خیلییییی باریکه