نگرانی های هر روزه

دیروز با همسرم رفتم عسلویه خیلی وقت بود که می خواستم برم و یکی از دوستام رو که اونجا زندگی می کنه ببینم . یه کوچولوی تقریبا سه ماهه داره و به خاطر کار همسرش یکسالی می شه که رفته اونجا تا کنار همسرش باشه . تو دوره ی دانشگاه باهاش آشنا شدم و خیلی با هم صمیمی بودیم و هستیم صبح که رسیدم رفتم اداره و تو اتاق همسری تا 10 ، بعدش زنگ زدم به دوستم . البته از شب اس ام اس داده بودم که میام ولی جواب نمی داد ! نیم ساعت بعدش زنگ زد که آبله گرفتی تعجب من و بچه هر دو آبله مرغون گرفتیم ! گفتم خودم که می دونم بچه که بودم گرفتم ولی همسر م مطمئن نبود بالاخره دلو به دریا زدم و رفتم پیشش .آخی وقتی دیدمش صورتش پر بود و خیلی هم ناراحت بود و تو اتاق که رفتم دیدم یه فرشته ی ناز خوابیده . اینقده خوشگل بود و اینقدر ناز خوابیده بود قلب  فرشته کوچولو بیماریش خفیف تر بود و وقتی بیدار شد کلی باهاش بازی کردیم .
وقتی برگشتم پیش همسرم انگار داغ دلش تازه شده بود . سال پیش قرار شد که دیگه اقدام کنیم و منم اصرار داشتم تا دی ماه حامله بشم تا بچه اول مهر بدنیا بیاد و من نخوام برم مدرسه و ... حالا دوستم می گفت بزار هر وقت شد  و هر وقت خدا خواست ...

دیروز تو مسیر که بر می گشتیم اینقدر ماشین سنگین و ماشین هایی که با سرعت های خیلی بالا حرکت می کنن تو جاده دیدم که فکر کردم همسرم و چطوری می تونم هر روز تو این مسیر ببینم . کاش ما هم یه ذره پارتی داشتیم تا اون مجبور نبود هر روز دو ساعت یه مسیر خطرناک رو بره و برگرده . 
و موضوع اصلی اینه ... امروز صبح از خواب که پا شدم هنوز 8 نشده بود . ساعت 8 که شد طبق معمول همیشه زنگ زدم به همسرم این کار هر روزم هست مطمئن می شم که حالش خوبه یا نه .
دفعه اول که تماس امکان پذیر نشد گفتم شاید تو منطقه ایه که آنتن نمی ده . نیم ساعت بعد تماس گرفتم وضعیت همونطور بود به اداره زنگ زدم کسی جواب نداد ! دیگه داشتم نگران می شدم فاصله تماس هام کمتر و کمتر شد و نتونستم باهاش تماس بگیرم و البته هنوز هم خبری ازش ندارم . دیگه داشتم دیوونه  می شدم یه لحظه به ذهنم رسید که شاید مشکل از خطوط تلفن همراه تو منطقه عسلویه باشه زنگ زدم به دوستم و وقتی شنیدم که تماس امکان پذیر نیست یه کم آروم تر شدم .
این نگرانی هر روز منه وقتی تماس می گیرم با همسرم و نمی تونم باهاش حرف بزنم
جدیدا اصلا نمی تونم دوریش رو تحمل کنم و از اینکه با صبوری اینقدر منو تحمل می کنه نمی دونم چطوری باید ازش تشکر کنم . شاید با یه بچه که آرزوش شده این روز ها و البته آرزوی خودم هم هست . گاهی می ترسم که نکنه یه وقت مشکلی باشه و نتونیم خدا نکنه .
دعا می کنم که همسرم الان سالم و سلامت باشه . باورتون نمی شه که صبح اینقدر ترسیده بودم که 1000 صلوات نذر کردم که زنگ بزنه خودشو خبر سلامتیش رو بده.
خیلی نگرانم  فکر کردم بیام اینجا بنویسم تا یکم آروم تر بشم . 
خدایا خودت هوای ما رو داشته باش 

 

بعدا نوشت : همسرم بالاخره ساعت 2 زنگ زد و گفت به دلیل تشریف فرمایی جناب سر پ ر س ت و .ز.ا.ر.ت  ن.ف.ت کل ارتباطات منطقه رو قطع کرده بودن!! و همسرم کمی زودتر راه افتاده بود تا تونسته بود بین راه به من زنگ بزنه !!!
به هر حال خدایا شکرت که همسرم سالمه و خبر سلامتیش رو بهم داد . 

/ 4 نظر / 9 بازدید
مهدی

با سلام و خسته نباشی وبلاگ جالبی دارید امیدوارم موفق باشی برات یه لینک یادگاری میزارم که با جستجو در آن میتونی هر آنچرا که دوست داری و بهش نیاز داری و جایی نمیتونی پیداش کنی در این لینک بهش مرسی یه سر بزن ضرر نداره. http://www.iraniankala.com/search.php?AdsID=38718&ads_type

تارا

آخی چه سخته هر روز تو استرس بودن ان شا... یه نی نی خوشگل موشگل میاد و تنهاییاتو پر می کنه[چشمک]

روژین

چه جالب محل کار من و همسرم هم ع س ل وی ه است :)))