پرستوی دریایی






کارانا

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
این روز ها
سلام دوباره
تنبلی
شادی
نگرانی های هر روزه
تعطیلات
استرس
روز ملی ریاضیات
این روزها 2
این روز ها

کلمات کلیدی
زندگی(۱٦)
سفر(٤)
ریاضیات(۱)
دنیای مدرسه(۱)
صدای منگ منگ می یاد !(۱)

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
دی ٩٠
آذر ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩


صفحات وبلاگ

لینک دوستان
بادبادک
خودمونی
عطر برنج
شاید امروز
ژورنال آنلاین
هدیه ی پاییزی
من + تو = زندگی
کفتر چاهی یه جفت
دختر زیور بلیط فروش
همه خواستگاران من
نانازی بانو و آقا خرسی
دو لقمه خاطره ی سبز
خانم یوگی و آقای گوفی
دکوراسیون-تزئینات و خانه داری
از هر لحظه ی زندگی لذت ببریم
یوسف آباد خیابان شصت و ششم
همه چیز درباره طراحی الگوی لباس و دوخت
آشیانه ی عشق من و آقای همسر
زلال که باشی مهتاب در توست ...
خاطرات یک دن ژوان بازنشسته
دست نوشته های یک دختر
روزمرگی روزهای زندگی
اینجا قلب زندگی است
تکه تکه های زندگی من
چشمک های خداوند
حروفچین کتاب زندگی
خانومی و قوقولی
من و احساسم
شب آویز ذهنم
دنیای لیلی
اسمارتیس
مطبخ رویا
سحری
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب سایت

فید وبلاگ
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

این روز ها

این تصویر هر روز صبح منه! خورشید تازه طلوع کرده که من میرم مدرسه.

هر روز تصمیم می گیرم که بیام و بنویسم ولی نمیشه. گاهی حتی وقت نمی کنم کامپیوتر رو روشن کنم. البته شاید بازم همش از سر بی برنامگی من باشه. ولی خوب فصل امتحاناته و من هم بیشتر وقتم صرف کارای مدرسه می شه. وقتی هم که می مونه واسه کاراهای تموم نشدنی خونه ، تمییز کاری و آشپزی هست. کلاس زبان هم که از هفته آینده شروع میشه و دیگه از خواب بعد از ضهر هم خبری نخواهد بود!!!
موندم بعضی از این همکارای من که دائم در حال تفریح و گردش هستن و تازه هر کدوم چند تا بچه هم دارن کاراشون رو کی انجام می دن؟! تازه بیشترشون شب ها ساعت 9 یا 10 خوابن . من بیچاره هر شب باید تا 12 بیدار باشم. الان هم کلی ورقه تصحیح نشده دارم، سوالات امتحان نوبت رو هم باید طرح و تایپ کنم ، نمرات مستمر رو آماده کنم . دلم می خواد یه سفر برم یه جایی خیلی سرد با برف و بارون و ... . امسال زمستون اینجا نه سرد بود و نه بارونی زد . البته یه دفعه اومد و اونم فکر نکنم 1 ساعت هم ادامه داشت. آرزوم اینه که یه روز برم یه جایی زندگی کنم که هر روز هفته نشه حداقل هفته ای یه بار بارون بیاد . دلم بارون و هوای بارونی می خواد!
راستی بالاخره کابینت های خونه هم ساخته شد و البته حالا مونده کمد  و کتابخونه .
عکس کابینت هامم می ذارم به زودی.
راستییییییییی شب یلداتون مبارک. هر چند دیشب همسرم نبود رفتم خونه مامانم و بعدش هم خونه مامان بزرگم و خیلی خوش گذشت. یادم میاد قبلن ها شب یلدا خونه مامان بزرگم شب یلدا جای نشستن نبود همه خاله ها و دایی هام به جز یکیشون که اینجا نیست میومدن با بچه ها. ما بچه ها یه مجلس واسه خودمون داشتیم و بزرگا هم یه مجلس واسه خودشون . ولی دیشب فقط خاله هام بودن و یکی از دایی هام و هیچکدوم از بچه ها که البته حالا همگی بزرگ شدن هم نبود. ولی بازم خوب بود. آخر شب که برگشتم خونه ، بعد اون شلوغی خونه مامانم تو خونه ی ساکت و آروم خودمون با اینکه من همیشه تنهایی و خلوت رو دوست داشتم یه جوری بود. همسرم هم که باباش رو برده بود شیراز بیمارستان. میگفت حالش خیلی گرفتست. امیدوارم حالش زودتر خوب بشه.
امیدوارم از هفته بعد بعد از تایپ سوالات نوبت اول کارام کمتر بشه. امسال خیلی خسته شدم . تدریس درس های نهایی خیلی آدم رو تو فشار و استرس میذاره، نمی دونم شاید هم من اینجوریم.
خدایا به امید تو

* سحر جون اگه بازم میای اینجا آدرس جدیدت رو برام میذاری؟ ممنون میشم.

* بانو جون من رو فراموش کردی ؟! منم ایمیل آدرس جدیدت رو می خوام. 

...


سلام دوباره

سلاااااااااااااااااااام
خدایا چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود. کامپیوتر مشکل داشت و من هم امسال تو مدرسه درس های وقت گیری رو واسه تدریس داشتم و ... خلاصه که حالا دیگه اینجام.
این کامپیوتر هم دیگه به خرج کردن افتاده. مجبور شدیم تقریبا بیشتر قطعاتش رو عوض کنیم و 400 هزار تومن ناقابل هم خرج رو دستمون انداخت.
بالاخره کابینت های خونه رو هم نصب کردیم که به زودی عکسش رو هم می گذارم.
امسال واسه تدریس همه ی ریاضی سوم ها رو دارم. امتحانشون نهاییه و من هم سال اول تدریسم تو این درس هاست. بیشتر روز رو مشغول آماده کردن طرح درس واسه تدریس هستم و وقتی برام نمی مونه. هر چی برنامه ریزی می کنم واسه خودم هم وقتی بذارم نمیشه.
دیشب تا نزدیک های صبح بارون می بارید و خیلی لذت بخش بود گاهی وسط خوابم هم صدای بارون رو می شنیدم! اینجا اولین بارون یکم آذر ماه باریده. خیلی دیر بود ولی بازم خوب بود. اون روز مدرسه بودم بارون که شروع شد درس هم تعطیل شد !!! بچه ها همه از خوشحالی می خواستن برن زیر بارون . به هر حال هر چی داد می زدم هم کسی گوش نمی داد ، داشتم برای خودم درس می دادم مجبور شدم اجازه بدم برن بارون رو نگاه کنن. اینم عقده ی ما بارون ندیده ها خدایا !
می دونم خیلی درهم نوشتم . ببخشید

...


تنبلی

سلااااااااااااام
نماز و روزه هاتون قبول باشه 
اوهههههههه چند وقته اینجا نیومدم چقدر دلم تنگ شده بود واسه اینجا.بیشترین دلیلش رو هم که همون اول گفتم خوب تنبلیه دیگه معلومه . هر چیز دیگه ای که بگم فقط بهونه هست .
کلاس زبانم شروع شده و از 4 جلسه باز بدلیل همین تنبلی من فقط دو جلسه رفتم. موضوع این نیست که خوابم ، موضوع اینه که نمی دونم چرا حس و حوصله ی هیچ کاری ندارم . لابد خیلی ها آرزوی این تعطیلی های منو دارن اونوقت من همینوری الکی وقتم رو تلف می کنم . ماه رمضون هم که می شه بهونه های من بیشتر می شه ، خدایا خودت کمک کن
فصل صید میگو شروع شده ولی اصلا مثل سال پیش اون شور  فصل میگو رو نمی شه نه تو مردم دید نه تو صیادا . سال پیش دقیق یادم نیست ولی انگار 12 کیلو گرفتیم کیلو 6800 تومن ولی امسال میگو شده کیلو 12000 تقریبا دو برابر . قایق ها هم که به خاطر بنزین ، زیاد نمی تونن برن باید میگوی لنج رو بگیری که به تازگی میگو قایق معمولا نیست . البته من موندم اینکه می گن هیچی گرون نشده و نمیشه و نخواهد شد منظور تو چه چیزایی هست ! آخه در عرض یکسال واسه چی باید قیمت میگو و ماهی دو برابر بشه ؟!
 به هر حال چند وقته تصمیم گرفتم برم باشگاه و ثبت نام کنم .با حاله که ماه رمضون هم یادم اومده !!! خیلی هم دلم می خواد برم کلاس موسیقی . خیلی دلم می خواد ویولون برم ( نه که اینجا کلاسش هست !! ) تو دوران دانشجویی یه مدت کوتاه کلاس گیتار می رفتم ولی ترم آخر بودم و بعدش ول شد هنوز گیتارمو دارم ولی دیگه هیچی ازش یادم نمونده . نمی دونم دوباره برم گیتار ، یا یه کلاس واسه ویولون پیدا کنم.

روز های خوبیه . نمی دونم من این حس رو دارم 

...


شادی

چند روز پیش یه پست نوشتم که همش پرید . اون روز ها خیلی خیلی خوشحال بودم مشکلی که از سه سال پیش روحم رو آزار می داد داشت من رو رهامی کرد . و یه حس آسودگی جاش رو می گرفت . اون حس ناتوانی از مقابله با این مشکل اون قدر راحت جاشو به شجاعت و توانایی داد که هنوز هم باورم نشده . همین جمعه ی پیش 90/4/10 ساعت 6:50 دقیقه  و اون لحظه به تنها چیزی که فکر می کردم یاری خدای مهربون بود که مطمئنم فقط اون خواست تا شد . حس کردم شاید می خواد اینجوری بهم بگه من اگه یه کم رابطم رو بهتر کنم اون چه کارها برام می کنه . خیلی خوشحالم و نمی دونم این دینم رو چه طوری ادا کنم . خیلی هم شرمنده هستم فکر می کنم هیچ وقت لایق لطف خدای مهربونم نیستم.

جایزمون هم یه سفر دو روزه به شیراز بود . من عاشق شیرازم . هوا البته ظهر که می شد گرم بود ولی بقیه ی روز خوب بود . یه گوشواره ی خوشگل هم همسرم برام خرید که خیلی دوستش دارم . از همین هفته همسری هم پنجشنبه ها تعطیله این هم شادی دوم . این دیگه خیلی عالی بود . 

کلی هم عکس دارم بذارم ولی کامپیوتر به شدت مشکل دار شده ویندوز رو عوض کردم ولی مشکلاتش هنوز برطرف نشده و بازم باید ویندوز رو عوض کنم . بعدش با کلی عکس درخدمتتون هستم . البته از سفرمون عکسی نتونستیم بگیریم ولی احتمالا هفته آینده اگه خدا خواست بازم می ریم شیراز و یه هفته می مونیم از الان دل تو دلم نیست .

از شیراز چند تا کتاب هم خریدم این روزا برگشتم به روزای خوب نوجوانیم انگار که هر کتابی تموم می کردم یکی دیگه دست می گرفتم .
این روز ها یه کتاب خیلی خوب هم می خونم . گلستان آره همون گلستان معروف سعدی شیرازی و جالبه که تموم که شده دوباره از اول شروعش کردم . حکایت های زیباش رو می خونم . همسرم میز کارش رو به خاطر کولر آورده تو اتاق خواب . واسه اونم می خونم . حکایت هاش رو که می خونم ... نمی دونم چه طوری توصیف کنم یه حظ( درسته ؟!)خاصی داره .

خدای خوب و مهربون بازم متشکرم . 

...


نگرانی های هر روزه

دیروز با همسرم رفتم عسلویه خیلی وقت بود که می خواستم برم و یکی از دوستام رو که اونجا زندگی می کنه ببینم . یه کوچولوی تقریبا سه ماهه داره و به خاطر کار همسرش یکسالی می شه که رفته اونجا تا کنار همسرش باشه . تو دوره ی دانشگاه باهاش آشنا شدم و خیلی با هم صمیمی بودیم و هستیم صبح که رسیدم رفتم اداره و تو اتاق همسری تا 10 ، بعدش زنگ زدم به دوستم . البته از شب اس ام اس داده بودم که میام ولی جواب نمی داد ! نیم ساعت بعدش زنگ زد که آبله گرفتی تعجب من و بچه هر دو آبله مرغون گرفتیم ! گفتم خودم که می دونم بچه که بودم گرفتم ولی همسر م مطمئن نبود بالاخره دلو به دریا زدم و رفتم پیشش .آخی وقتی دیدمش صورتش پر بود و خیلی هم ناراحت بود و تو اتاق که رفتم دیدم یه فرشته ی ناز خوابیده . اینقده خوشگل بود و اینقدر ناز خوابیده بود قلب  فرشته کوچولو بیماریش خفیف تر بود و وقتی بیدار شد کلی باهاش بازی کردیم .
وقتی برگشتم پیش همسرم انگار داغ دلش تازه شده بود . سال پیش قرار شد که دیگه اقدام کنیم و منم اصرار داشتم تا دی ماه حامله بشم تا بچه اول مهر بدنیا بیاد و من نخوام برم مدرسه و ... حالا دوستم می گفت بزار هر وقت شد  و هر وقت خدا خواست ...

دیروز تو مسیر که بر می گشتیم اینقدر ماشین سنگین و ماشین هایی که با سرعت های خیلی بالا حرکت می کنن تو جاده دیدم که فکر کردم همسرم و چطوری می تونم هر روز تو این مسیر ببینم . کاش ما هم یه ذره پارتی داشتیم تا اون مجبور نبود هر روز دو ساعت یه مسیر خطرناک رو بره و برگرده . 
و موضوع اصلی اینه ... امروز صبح از خواب که پا شدم هنوز 8 نشده بود . ساعت 8 که شد طبق معمول همیشه زنگ زدم به همسرم این کار هر روزم هست مطمئن می شم که حالش خوبه یا نه .
دفعه اول که تماس امکان پذیر نشد گفتم شاید تو منطقه ایه که آنتن نمی ده . نیم ساعت بعد تماس گرفتم وضعیت همونطور بود به اداره زنگ زدم کسی جواب نداد ! دیگه داشتم نگران می شدم فاصله تماس هام کمتر و کمتر شد و نتونستم باهاش تماس بگیرم و البته هنوز هم خبری ازش ندارم . دیگه داشتم دیوونه  می شدم یه لحظه به ذهنم رسید که شاید مشکل از خطوط تلفن همراه تو منطقه عسلویه باشه زنگ زدم به دوستم و وقتی شنیدم که تماس امکان پذیر نیست یه کم آروم تر شدم .
این نگرانی هر روز منه وقتی تماس می گیرم با همسرم و نمی تونم باهاش حرف بزنم
جدیدا اصلا نمی تونم دوریش رو تحمل کنم و از اینکه با صبوری اینقدر منو تحمل می کنه نمی دونم چطوری باید ازش تشکر کنم . شاید با یه بچه که آرزوش شده این روز ها و البته آرزوی خودم هم هست . گاهی می ترسم که نکنه یه وقت مشکلی باشه و نتونیم خدا نکنه .
دعا می کنم که همسرم الان سالم و سلامت باشه . باورتون نمی شه که صبح اینقدر ترسیده بودم که 1000 صلوات نذر کردم که زنگ بزنه خودشو خبر سلامتیش رو بده.
خیلی نگرانم  فکر کردم بیام اینجا بنویسم تا یکم آروم تر بشم . 
خدایا خودت هوای ما رو داشته باش 

 

بعدا نوشت : همسرم بالاخره ساعت 2 زنگ زد و گفت به دلیل تشریف فرمایی جناب سر پ ر س ت و .ز.ا.ر.ت  ن.ف.ت کل ارتباطات منطقه رو قطع کرده بودن!! و همسرم کمی زودتر راه افتاده بود تا تونسته بود بین راه به من زنگ بزنه !!!
به هر حال خدایا شکرت که همسرم سالمه و خبر سلامتیش رو بهم داد . 

...


تعطیلات

بالاخره بررسی اوراق امتحانی هم به پایان رسید و استرس منم تموم شدو راحت شدم  الان یه سه جلسه فقط مراقبت دارم که عین یه رئیس می رم فقط رو صندلی ریاست ؟! نه بابا مراقبتم می شینم و وقت که تموم شد میگم وقت تمومه همین .

اگه جور بشه هفته بعد با همسری می ریم شیراز تا هم تکلیف کابینت های خونه رو بالاخره روشن کنیم هم یه استراحتی بکنیم . 

پی نوشت :

* منم امشب تو دعاهاتون دعا کنین . ممنون

* اون اس ام اس که آتش نشانی آمادگی خودش رو واسه خاموش کردن کارمندای بقیه ادارات از تعطیلی معلما اعلام کرده دیدین hee heeحالا حال کنین حقوق کم با تعطیلی زیاد تنها مزیت معلمی بغل

...


استرس

این روز ها خیلی بیشتر از روز هایی که مدرسه ها هنوز باز بود  مدرسه هستم !( البته الان هم بازه واسه امتحان )  
صبح ها مدرسه ی خودمون و بعد از ظهر ها هم میرم حوزه ی تصحیح امتحانات نهایی . 
چند روزی هم هست که به شدت سرماخوردم . به همه ی این ها استرس امتحان و ورقه ی امتحانی هم اضافه شده !!! خیلی مسخره است نه ؟! من معلمم نباید استرس داشته باشم . ولی چند روزیه خواب راحت ندارم از اینکه سرگروه به سوالاتم گیر بده یا اینکه برگه ها رو یکسان نمره نداده باشم ، سوالاتم سخت باشه  ... خلاصه حال جسمیم بده روحم هم به شدت در عذابه و هر شب خواب یکی از دانش آموزام رو می بینم! 

بالاخره این هفته امتحانات داخلی هم تموم می شه . منم ورقه ها رو تحویل می دم و امیدوارم این استرس لعنتی هم ازم دور بشه .

یه برنامه هایی دارم که باید هر چه زود تر واسشون برنامه بریزم . چیز هایی هست که یه عمری می خواستم بهشون برسم و همیشه هم فقط خواستم و کاری نکردم گاهی فکر می کنم اگه الان شروع نکنم دیگه دیر می شه .

خدایا کمکم کن 

...


روز ملی ریاضیات

امروز روز بزرگداشت حکیم عمر خیام و روز ملی ریاضیاته . این روز رو به همه تبریک می گم چه ریاضی رو دوست داشته باشین چه دوست نداشته باشین نمی تونین منکر حضورش تو زندگیتون حتی در حد یه جمع و تفریق ساه باشین . 
این روز از دوره دانشجویی برام خیلی خاطره انگیزه نمی تونم فراموشش کنم .  

...