کارانا
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ کارانا
آرشیو وبلاگ
      پرستوی دریایی ()
زندگی جدید ما نویسنده: کارانا - ۱۳٩٢/۳/٢٦

زندگی ما ، عشق ما ، این روزها فقط پسرمه. در اوج سختی ها و فشارهای این روزها ! تنها لبخندها ی اون هست که زندگی رو شیرین میکنه. شیرین تر از قبل از همیشه. شیرین شیرین مثل قند و عسل قلب

 

بقیه عکس ها در ادامه مطلب از خود راضی


ادامه مطلب ...
  نظرات ()
تولد عشقم فرهام نویسنده: کارانا - ۱۳٩۱/۱٠/٧

مشاهده یادداشت خصوصی

  نظرات ()
تولد نویسنده: کارانا - ۱۳٩۱/۸/٢٩

 

گل پسر منم بالخره 16 شهریور 91 ساعت 10 و 5 دقیقه ی صبح تو بیمارستان اردیبهشت شیراز به دنیا اومد و با خودش دنیایی از عشق و شادی به همراه آورد .مدت ها گذشته و حالا هم که تصمیم گرفتم بیام بنویسم خواب بود ولی بیدار شد و بغلمه و من باز نمی تونم بنویسم! 

  نظرات ()
... نویسنده: کارانا - ۱۳٩۱/٤/٢۱

 

این روز ها همش فکر می کنم شمارش معکوس برام شده. یه ترسی هم یه گوشه دلم نشسته! به هر حال من همونیم که از یه آمپول ساده هم می ترسیدم حالا بخوان ببرنم اتاق عمل دیگه خیلی برام سخته. هر روز هم که خبرهای مسرور کننده ی داروهای چینی می رسه و خلاصه خدا خودش به دادم برسه. کوچولوی بی اسم من هم ! خوبه ان شاا... و هر چند وقتی یه تکونی به خودش میده منم که عاشق حرکاتشمبغل . یه اتفاق خیلی خیلی جالب اینه که دو تا مرغ عشقی که سه سال پیش یکی از دوستامون بهمون داده بودن و تازه بعد یه مدتی هم گفت دو تا شون نر هستن دو هفته هست که حس مادری افتاده به کله یکیشون !!! و 5 تا تخم گذاشته و روش خوابیده. این موضوع هم خیلی عجیب هم خیلی خوشحال کننده و هم خیلی برامون غیر منتظره بود. مثل این که اشعه های مادری من خیل قوی بودن و خودم نمی دونستمنیشخند.

این روز ها باز خواب نداشتگی من هم شروع شده و شب ها اصلا نمی تونم بخوابم! باز هم ولی خدا رو شکر می کنم که مثل اون 4 ماه اول نیستم که سخت ترین روز های عمرم بود.از نظر حال جسمیم البته که اونقدر خوشحال بودم که اون وضعیت هم حالا فقط یه خاطره ی دوره. چیزی که بیشتر از همه برام لذت بخشه. حرکت های یه کوچولو تو وجودمه این برام از همه چیز تو دنیا با ارزش ترهقلب

  نظرات ()
... نویسنده: کارانا - ۱۳٩۱/٢/٢٧

بعد مدت ها دیگه روم نمیشه بیام اینجا و چیزی بنویسم!!!خجالت

دیگه اون حالت های بد تموم شدن و این روزا خیلی بهترم هر چند معده ام به شکل دیگه ای داره اذیت میکنه ولی خیلی خیلی قابل تحمل تر از اون ویاریه که 2 ماه تحملش کردم.

تعطیلات مدرسه هم شروع شده. لبخندزبانامتحان ریاضی رو هم بچه ها دادن و ورقه ها رو هم تصحیح کردم و فردا هم آخرین روز مراقبتم هست. هر چند باز بعضی روزا برای تصحیح اوراق امتحانات نهایی باید برم ولی خوب اجباری هم نیست.

هوا گرم شده و کولرها هم روشن . همیشه به جون مخترعش دعا میکنم که اگه این برق و این کولر نبود زندگی تو این هوا واقعا سخت بود.

تو هفته گذشته استاد پرویز شهریاری . ریاضیدان و پدر آموزش ریاضی و چهره ی ماندگار کشورمون فوت شد وقتی خبر رو شنیدم خیلی خیلی ناراحت شدم. همیشه دلم می خواست یه روز از نزدیک ببینمش . روحش شاد

ببخشید که این همه درهم نوشتم گفتم بهتر از هیچیه!

راستی نمایشگاه کتاب چه خبر می دونم خیلیها رفتن ما که اینجا در آخرین نقطه های کشور !!! دستمون از این موهبت کوتاه بود ولی من به سالگردش !!! کلی کتاب نخونده از کتابخونه در آوردم که بخونم.

امیدوارم همه روزای خوبی داشته باشین و آینده بهتری هم در انتظارتون باشه به امید خدای مهربون

  نظرات ()
روز های جدید & زندگی جدید نویسنده: کارانا - ۱۳٩٠/۱۱/٢٩

سلام سلام

باورم نمی شه من به این زودی اومدم بنویسم بس که این اواخر هر چند ماه یه متن کوچولو نوشتم!خجالتنیشخند

اومدم از این روزهام بنویسم که یادم نره هرچند یه دفتر هم گذاشتم از خاطراتم تو این روز ها بنویسم ولی نمی تونم زیاد سرمو بندازم پایین حالم بد میشه اینه که حداقل گفتم بیام اینجا بنویسم . 

***

اول از همه از روز های شیرینی می نویسم که بعللللللللله متوجه شدم یه کوچولو داره تو دلم متولد میشهقلب

روزی که فهمیدم اربعین حسینی بود و این لطف آقا رو هرگز فراموش نمی کنم. روز های سختی رو گذرونده بودیم هنوز تو شوک فوت پدر همسرم بودیم. من که چون یه مدت طولانی ندیده بودمشون باورم نمی شد . همسری که روز های آخر پیشش بود خیلی داغون بود. بازم همش می گفت راحت شد خیلی داشت زجر می کشید ، خدا رحمتش کنه خیلی با ما خوب بود ، همیشه از اینکه روزای آخر نتونستم برم پیشش حسرت خواهم خورد...

امیدی هم نداشتم ولی وقتی دو خط صورتی دیدم ... اون لحظه رو نمی تونم توصیف کنم که چقدر خوشحال بودم. نتونستم خودم و نگه دارم ! ساعت 6 صبح بود همسری رو بیدار کردم و گفتم بابایی !! بیا می خوام یه چیزی بهت نشون بدم!!!. اولش گیچ خواب بود ولی بعدش متوجه شد.

بعد از ظهر سه شنبه همون هفته راه افتادیم سمت شیراز که بریم دکتر و مطمئن بشیم آخه جایی تو نت خونده بودم ممکنه با وجود مثبت بودن بی بی چک،آز خون منفی بشه.خلاصه چهارشنبه صبح آزمایش دادم و عصری که رفتم بگیرم یکم نگاش کردم نمی دونستم دقیقا چه شکلی آزمایشگاه هم که میگفت برو به دکترت نشون بده که یه خانمی اون جا گفت مگه تست بارداری نیست بده من می دونم یکم نگاش کرد و گفت منفیه!!!تعجب شوکه شده بودم خودم نگاش کردم گفتم اینطور که اینجا نوشته بتا زیر 15 منفیه و بتای من نوشته 250 که ! خانمه بازم گفت نه منفیه. خلاصه تا نوبتم شد برم پیش خانم دکتر داشتم از ناراحتی می مردم هم شک کرده بودم هم نمی دونستم چکار کنمگریه هر چی ذکر بلد بودم خوندم که خانم دکتر گفت بارداری بغلهورا حساب کرد و گفت هفته ی 5 خلاصه اون لحظه بود که یه نفس راحت کشیدم.

اون موقع حالم هنوز خوب بود و خبری نه از ویار بود و نه حالت تعوعی داشتم و ... هی روزگار ! این روز ها فقط لحظه شماری می کنم سه ماهه اول بگذره شاید من حال و روز بهتری پیدا کنم. بدتر از همه اینه که باید مدرسه هم برم با این وضعم هفته پیش یه مرخصی سه روزه گرفتم ولی دلم نیومد و فقط یه روز نرفتم. امروز باز هم نتونستم برم واگه وضعیت همینطور ادامه داشته باشه دیگه امکان تدریس کردن ندارم. هر شب دعا می کنم حالم زودتر خوب بشه ، دانش آموزام امسال سومن و امتحان کشوری دارن. نمی خوام به خاطر من نمره هاشون کم بشه. خدا میدونه که حالم بده و از تنبلیم نیست که نمی رم. خدایا خودت تحمل این روز ها رو آسون تر کن برام . 

به امید سلامتی همه ی مامانا و نی نی هاشون

ببخشید این دفعه خیلی نوشتم گفتم تا یکم حالم بهتره بنویسم.

  نظرات ()
یه روز شادی یه روز غم نویسنده: کارانا - ۱۳٩٠/۱۱/٢٦

خدایا چقدر گذشته از آخرین باری که من اینجا اومدم. چقدر دلم برای اینجا و برای همه دوستان تنگ شده. تو این مدتی که نبودم اتفاقات زیادی باعث شد که البته بهونه بده دستم و من نیام نت !!! اتفاقات ناگهانی خیلی خیلی ناراحت کننده برای خونوادمون و این روز ها یه اتفاق خیلی خیلی شیرین !!
 تو این مدتی که نبودم پدر همسرم بیماریشون خیلی شدید شد و متاسفانه فوت شد، با این که یه مدت مریض بود ولی بازم انتظارشو نداشتیم روزای خیلی خیلی سختی برای همسرم بود. خیلی سخت. میدونم تا مدت ها باورش براش سخته حتی برای خود من. خدا رحمتشون کنه

هنوز چهلم نشده بود که خدا ی مهربون شاید واقعا من گاهی اینطور فکر می کنم برای اینکه تحمل درد فوت پدرش براش راحت تر بشه یه نعمتی بهمون داد که واقعا من خودم هم منتظر بودم ولی فکر نمی کردم اون ماه خدا....  نمی دونم چی بگم الان خیلی خیلی خوشحالم و خیلی خیلی هم سپاسگذارم از این نعمتی که خدا بهمون داده ، هر چند این روز ها اصلا حال خوبی ندارم ولی شیرینی این روزهاست که فقط باعث میشه تحمل کنم.

حدس می زنید خدا بهمون چی داده ؟!
این بار دیگه قول میدم هر چی هم که حالم بد باشه بیام از این روزهام بنویسم

خدایا به امید تو 

  نظرات ()
این روز ها نویسنده: کارانا - ۱۳٩٠/۱٠/۱

این تصویر هر روز صبح منه! خورشید تازه طلوع کرده که من میرم مدرسه.

هر روز تصمیم می گیرم که بیام و بنویسم ولی نمیشه. گاهی حتی وقت نمی کنم کامپیوتر رو روشن کنم. البته شاید بازم همش از سر بی برنامگی من باشه. ولی خوب فصل امتحاناته و من هم بیشتر وقتم صرف کارای مدرسه می شه. وقتی هم که می مونه واسه کاراهای تموم نشدنی خونه ، تمییز کاری و آشپزی هست. کلاس زبان هم که از هفته آینده شروع میشه و دیگه از خواب بعد از ضهر هم خبری نخواهد بود!!!
موندم بعضی از این همکارای من که دائم در حال تفریح و گردش هستن و تازه هر کدوم چند تا بچه هم دارن کاراشون رو کی انجام می دن؟! تازه بیشترشون شب ها ساعت 9 یا 10 خوابن . من بیچاره هر شب باید تا 12 بیدار باشم. الان هم کلی ورقه تصحیح نشده دارم، سوالات امتحان نوبت رو هم باید طرح و تایپ کنم ، نمرات مستمر رو آماده کنم . دلم می خواد یه سفر برم یه جایی خیلی سرد با برف و بارون و ... . امسال زمستون اینجا نه سرد بود و نه بارونی زد . البته یه دفعه اومد و اونم فکر نکنم 1 ساعت هم ادامه داشت. آرزوم اینه که یه روز برم یه جایی زندگی کنم که هر روز هفته نشه حداقل هفته ای یه بار بارون بیاد . دلم بارون و هوای بارونی می خواد!
راستی بالاخره کابینت های خونه هم ساخته شد و البته حالا مونده کمد  و کتابخونه .
عکس کابینت هامم می ذارم به زودی.
راستییییییییی شب یلداتون مبارک. هر چند دیشب همسرم نبود رفتم خونه مامانم و بعدش هم خونه مامان بزرگم و خیلی خوش گذشت. یادم میاد قبلن ها شب یلدا خونه مامان بزرگم شب یلدا جای نشستن نبود همه خاله ها و دایی هام به جز یکیشون که اینجا نیست میومدن با بچه ها. ما بچه ها یه مجلس واسه خودمون داشتیم و بزرگا هم یه مجلس واسه خودشون . ولی دیشب فقط خاله هام بودن و یکی از دایی هام و هیچکدوم از بچه ها که البته حالا همگی بزرگ شدن هم نبود. ولی بازم خوب بود. آخر شب که برگشتم خونه ، بعد اون شلوغی خونه مامانم تو خونه ی ساکت و آروم خودمون با اینکه من همیشه تنهایی و خلوت رو دوست داشتم یه جوری بود. همسرم هم که باباش رو برده بود شیراز بیمارستان. میگفت حالش خیلی گرفتست. امیدوارم حالش زودتر خوب بشه.
امیدوارم از هفته بعد بعد از تایپ سوالات نوبت اول کارام کمتر بشه. امسال خیلی خسته شدم . تدریس درس های نهایی خیلی آدم رو تو فشار و استرس میذاره، نمی دونم شاید هم من اینجوریم.
خدایا به امید تو

* سحر جون اگه بازم میای اینجا آدرس جدیدت رو برام میذاری؟ ممنون میشم.

* بانو جون من رو فراموش کردی ؟! منم ایمیل آدرس جدیدت رو می خوام. 

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر زندگی جدید ما تولد عشقم فرهام تولد ... ... روز های جدید & زندگی جدید یه روز شادی یه روز غم این روز ها سلام دوباره تنبلی
کلمات کلیدی وبلاگ زندگی (۱٧) سفر (٤) دنیای من و پسرم (٢) ریاضیات (۱) دنیای مدرسه (۱) صدای منگ منگ می یاد ! (۱)
دوستان من بادبادک خودمونی عطر برنج شاید امروز ژورنال آنلاین من + تو = زندگی کفتر چاهی یه جفت همه خواستگاران من نانازی بانو و آقا خرسی دو لقمه خاطره ی سبز خانم یوگی و آقای گوفی دکوراسیون-تزئینات و خانه داری از هر لحظه ی زندگی لذت ببریم یوسف آباد خیابان شصت و ششم همه چیز درباره طراحی الگوی لباس و دوخت آشیانه ی عشق من و آقای همسر زلال که باشی مهتاب در توست ... خاطرات یک دن ژوان بازنشسته دست نوشته های یک دختر اینجا قلب زندگی است تکه تکه های زندگی من چشمک های خداوند حروفچین کتاب زندگی خانومی و قوقولی من و احساسم شب آویز ذهنم دنیای لیلی اسمارتیس مطبخ رویا سحری سحری 2 زندگی در قاب عشق اخبار فناوری اطلاعات شبکه اجتماعی بهشت من
Lilypie Pregnancy tickers